برای ما که توی اهواز زندگی می کنیم دیگر شنیدن چنین خبری تعجب برانگیز نیست.اما اگر در تهران با برخورداری از بسیاری امکانات در ردیف شهرهای آلوده بودیم تحملش راحتر از این بود که روی نفت راه بروی و فقط اسمت آن بالا بایک مقام جهانی آنهم به این زشتی بدرخشد!
جمعه ها قصد می کنم کمی بیشتر بخوابم.از این جهت صبح می شود دم ظهر! امروز هم یک جمعه بهاری است.و بهار خوزستان هم وجهه ای دارد مورد پسند غریبه ها.
اما حالا وقتی از خواب بلند شدم و از پنجره آپارتمانمان توی طبقه چهارم بیرون را که دیدم ،غافلگیر شدم.توده ای از یک ابر همه جا را یکدست کرده بود .ابری به رنگ زرد متمایل به نارنجی .ابری که بو می دهد.بوی خاک!.
بوی خاک نم دار و نرمی که پرزهای بینی ات را می خاراند.چشم هایت را به اشک می کشد و ناچار می شوی با آب گرم آنها را بشوئی.حالا عطسه هم امانت نمی دهد. اولی و دومی و پس از آن سومی پشت به پشت هم ردیف می شوند.بسرعت بدنبال دستمال می گردی . آب ریزش بینی ات شروع شده است.تلفن زنگ می زند.دستپاچه گوشی را بر می داری."فرامرز آشناگر" است.دوست قدیمی و بچه محل.دادش در آمده از این هوا!.می گوید : بنویس که این چه وضعی است؟کی مسئول است؟ تا کی باید تحمل کنیم؟ چه کسی باید به دادمان برسد؟و ادامه داد :این یک "جنگ زیست محیطی" است که به سر ما آورده اند.این یک سناریوست.و من هم در جواب گفتم: مدتهاست می نویسیم.آنقدر نوشته ایم که به تکرار رسیده ایم.نوشته هایمان لوث شده است.دیگر از نوشتن پیرامون گرد و غبار و ریز گردها و باد و خاک، حالمان بهم می خورد.و او گفت :دوبار بنویس تا بلکه گوش شنوائی یافت شود.به او می گویم:به میزانی که نوشته ایم ،جواب هم شنیده ایم.آنها هم که قرار است جواب دهند از تکرار خسته شده اند. جواب ها در گذر زمان خاصیت شان را از دست داده اند.کپی همدیگرند.فقط بدرد اینکه حالا جو را آرام کنند. فردا که کمی هوا برگشت و باز شد، خوزستانی ها یادشان می رود.زود راضی می شوند. خونگرمند.با حالند.غرغرشان عمیق نیست.مدتی بعدهم خودشان را می تکانند و باروبندیلشان را جمع می کنند و سر از کرج و تهران واصفهان و شیراز در می آورند.ریشه بی ریشه!
حالا اگر قرار است بقول دوست ما "جنگ زیست محیطی" هم صورت بگیرد لابد باید خط مقدم رادر اصفهان و تهران و تبریز تعریف کرد.خوزستان که جای زندگی نیست.اینجا فقط جای کار کردن است.جای تولید نفت! جای تولیدات پتروشیمی و گاز و فولاد .جای پر کردن خزانه! آب را هم که از سرچشمه به یمن زرنگی اصفهانی ها و یزدی ها و کرمانی ها می برند .چون که اینجا جای زندگی نیست ! بنابراین نتیجه اخلاقی چنین صبح جمعه ای می شود:حبس کردن خودت توی آپارتمان و از پشت پنجره ببینی که پرنده هم توی کوچه پر نمی زند!
وقتی در کتاب " صدسال تنهایی " مترجم ( زهره روشنفکر) بااین جمله مقدمه اش را آغاز می کند که :" خواننده ... شاید در تداوم خواندن داستان دچار ملامت و خستگی شود و آن را کنار بگذارد ". به تردید می افتی که خواندنش را شروع کنی یا عطایش را به لغایش ببخشی . اما برکسی که تصویری از کتابهایی دیگر " گابریل گارسیا مارکز " نظیر : " کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد" و یا " گزارش یک آدم ربایی " را در ذهن داشته باشد برای اضافه نمودن برداشت هایش با روحی کنجکاو 456 صفحه کتاب را پی می گیرد .
هنگامی که نوشته باسبک " رئالیسم جادوئی " خود را به عرصه ادبیات شناسانده باشد، خواننده برای یافتن تودرتویی این سبک می بایستی لایه های خسته کننده و شاخه به شاخه جنگل کلمات را طی نماید تابلکه در ماورای آن به آفتابی که در صفحه 456 کتاب به خواننده رو می نماید ، دست یابد . بی تردید برای خواندن رمان "صدسال تنهایی" اگر در کنارت قلم و کاغذی برای نت برداری نداشته باشی افسار آن را چندین بار از دست خواهی داد . کتاب به گونه شگفت آوری در تعدد موضوعات وحوادث ورود و خروج دارد . پشت سرهم . و بسیاری از آنهابی قاعده و غیر قابل پیش بینی ! و همین است که فضای رئالیسم را می شکافد.نمی توانی خودت را بارویاهای فروریخته شده از ذهن نویسنده تطبیق دهی. بنابراین در بسیاری از موارد به اعتبار نویسنده جهانی آن حوصله می کنی تا به ته آن برسی و تسلیم حوادث جادویی آن گردی . در حقیقت با مطالعه این رمان می توان دریافت که مخاطب دردست کسی که قلم از آن اوست است بسان ملعبه ای است که به یکباره از زمین به آسمان می رود.به گذشته باز می گردد و در همان حال به آینده می پیوندد . جغرافیا بی معنا می شود.و طول و عرض و ارتفاع دریک راستا اندیشه را مثل ماشینی که دنده اش خلاص شده و توی سراشیبی رهاشده باشد ، ول می کند . از این جهت هیچ چیزی در جای خودش نیست در همان حال که همه چیز در جای خودشان هستند . خواندن " صدسال تنهایی " نوعی تجربه دیگری است که با نویسنده ای مسلط برواژه ها ،طی می کنی . در انتهای کتاب شاید بتوان به یک نتیجه رسید و آنهم این است که می توان شجاعت داشت و هر آنچه ذهن به دغدغه وامی دارد را تبدیل به واژه نمود. چنانچه "مارکز" فاصله میان عمق رویا و واقعیت را کوتاه تر از همیشه طی نموده است . رمان "صد سال تنهایی" در دهکده ای بنام " ماکوندو " رخ می دهد . در حوادثی که طول یکصدسال خانواده "بوئندیا"را از دنیای شادی ، جنگ ، فقر، قدرت ، ثروت ، اعتبار و نفرت عبور می دهد و هریک از این ها بخشی از شگفتی های داستان را رقم می زنند .
رئالیسم داستان باورود " کولی ها " به دهکده ماکوندو به یکباره" با جادو " توام می شود و کلمات به تصویر سازی آنچه مشغول می شوند که نویسنده در هاله ای از دنیای مسحورکننده شان گیر افتاده است .
سرسال که می رسد اعلام می شود که زمان یک ساعت به جلو می رود.ساعت ها را طوری کوک کنید که یک ساعت را بی خیال شوید.یک ساعتی که اولش در زندگی مان با مقاومت و سختی آن را حذف می کنیم .چون آخرش برایمان مهم تر از اولش است.ساعت دوازده شب یا به تعبیر منطقی تر بیست و چهاریکباره می شود،بیست وسه.مگر می شود؟ هرچند که بتدریج هفت صبح را به عنوان هشت صبح می پذیری و با اکراه بلند می شوی و از خانه می زنی بیرون.کمی غرغر می کنی اماروزها که بلندتر شد، دیگر هفت و هشت و نه وده و.....یکسان می شود.عادت می کنی که همه اش باید بگذرد.
آدم اول هرچیز را با مقاومت سپری می کند اما بتدریج خودش را راضی می کند.خودش را توجیه می کند.به تعبیر اقتصاددانان توی توابع هزینه-فایده که گذاشته شد ،اگر هزینه اش زیادتر شد،نباید با آن کل کل کرد.باید با آن کنار آمد.یعنی کنار می آئی .چون کسی به غرغرهایت محل نمی گذارد!
اگر بگوئیم سال 90 سال آسانی بود،دروغ گزافی گفته ایم.سالی سخت تر از سالهای پیش از آن.هر سالی که می آید تصور روزگاری آسان تر را جویا هستیم اما آنچه می آید،دشوارتر می نماید.بخصوص در پایان سال 90 اهواز را طوفانی از خاک و باد فرا گرفت که نظیرش را در چند سال پیش از آن ندیده بودیم.آسمان نارنجی شده بود.بیچاره مسافران نوروزی که غافلگیر و متحیر بدنبال نام وآوازه بهار اهواز بودند.نمی دانم آن را به چه فالی تعبیر باید نمود؟این را باید از آنهائی سوال کرد که برای هر چیزی تعبیری و تفسیری دارند.
سالی که گذشت در مطبوعات خوزستان هم شیوه های اپورتونیستی به حد کمالش گل کرده و برخی حتی از آب هم بخوبی کره گرفتند!سنگ بنائی نامیمون که چند سال است دامن مطبوعات استان را با نوچه پروری به سراشیبی کشانده و متاسفانه حالا حالاها باید ترکه هایش راهمگی نوش جان کنند.
موضوع داستان :در یک مزرعه که توسط انسانها اداره می شود به حیوانات ظلم می شودو حیوانات هم تصمیم می گیرند با شعارهای ایجاد عدالت و برابری علیه انسانها قیام کنند.سرانجام هم این اتفاق می افتد اما به مرور اختلاف میان آنها رخ می دهد و گروهی از حیوانات بربقیه تسلط یافته و همان گذشته ظالمانه وتلخ از سوی هم جنس هایشان برآنها تکرار می شود.
سه شنبه هفته گذشته وقتی که اعلام شد که "سیدشریف حسینی" وارد عرصه انتخابات اهواز شده کمتر کسی باور داشت که او می تواند طوفانی از خود بجای بگذارد. اما وقتی موجی از SMS که سریعترین امکان اطلاع رسانی بود همه فضای شهر را گرفت این پچ پچ دامنه وسیع تری بخود دید و زمینه ای مطلوب برای حضور وی را ایجاد نمود. در حالی که بسیاری از فراکسیون ها تشکیل شده بودند بخصوص رایزنی های "سیداحمد موسوی" که از چند ماه قبل این فضا را در اختیار گرفته بود و در بسیاری از محافل غیررسمی از موج سهمگین آراء او گفتگو می شدشکل گیری موج سیدشریف کمی خوشبینانه بنظر می رسید. در حقیقت موج سیدشریف بیش از هر کس به ریزش آراء سیداحمد کمک کرد به گونه ای که در یک جدال باور نکردنی وی را به رده ششم جدول عقب نشاند و سید شریف را در هاله ای از ناباوری با فاصله ای قابل توجه به رده اول سوق داد. اینکه تبلیغات تا چه حدودی در این انتخاب مؤثر بوده و یا رایزنی مساله ای است که بعدها با دریافت اطلاعات صندوق ها و چگونگی پراکندگی آراء می توان به آن نظر افکند اما هرچه هست جامعه اهواز از سیدشریف و از سیداحمد شناخت کافی داشته و چنین ذهنیتی بیش از هر علت دیگری توانسته رأی دهندگان اهوازی را مجاب نماید که به یکی از این دو چند برابر دیگری اعتماد نماید.
واقعیت این است که قصه رأی گرفتن در شهری با بافتی چند لایه بسیار دشوارتر از نقاط دیگر کشور و حتی نقاط دیگر استان خوزستان است. تعدد قومیت ها و همچنین نگرش های محلی و یا طایفه ای ویا صنفی تأثیری شگرف در تنظیم آراء داشته است. شاید نامزدهای زیادی به محلات اهواز و یا به روسای طوایف سرزده و حتی قول هایی گرفته اند اما آنچه در عمل مشاهده می شود برای آنها که از قول های شفاهی بهره مند شده اند، باور کردنی نمی آید.
بی تردید مثل اهواز کمتر نقطه ای را می توان در ایران سراغ گرفت که با شعارهای موجود و روابط گروه ها و دسته های مرکز کشور تفاوت آشکار داشته باشد. البته در این فرآیند نمی توان از نقش جوانان و خواسته های آنها و هیجان این قشر به سادگی عبور نمود. کما اینکه بخش زیادی از آراء موجود نیز از همین دسته است. از سوی دیگر فاکتور مهمی که سیدشریف بخوبی توانست از آن در قیاس با رقبای خود بهره برداری نماید دیر وارد شدن به عرصه رقابت بود.چیزی که از بیرون به عنوان یک تهدید جدی بنظر می رسید اما وی آنرا به یک فرصت طلائی تبدیل نمود. به گونه ای که نشان داد او و همراهانش سازماندهی خود را از دست نداده و با ایجاد موج های توده ای از مظلومیت و تبعیض ایجاد شده در از دست دادن زمان به نحو مطلوبی بهره برداری می نماید. در این میان نمی توان از روابط ایجاد شده ظرف مدت چهار ساله نمایندگی نیز از سوی سید شریف به سادگی عبور نمود. در حالی که بسیاری از کاندیداها و منجمله سیداحمد حداکثر همت خود را در طول شش ماهه گذشته چاشنی فعالیت های خویش ساخته بود افکار عمومی اهواز نشان داد که در مدت چهار ساله گذشته دگرگونی فکری و ذهنی عمیقی در خود دیده است.
سه شنبه است.نهم اسفند.توی فرودگاه مهرآباد تهران. منتظرم تا پرواز اهواز صورت گیرد.پرواز ساعت 9 شب است. اما توی تابلو نوشته اند که هواپیما تاخیر ورود دو ساعته دارد.ضمن اینکه خودم هم دوساعت زودتر به فرودگاه آمده ام .ترافیک تهران حساب و کتاب وقت را از دست هرکسی خارج می کند .خصوصا ما شهرستانی ها.برای همین احتیاطا دو ساعت جلوتر آمده ام و حالابا دو ساعت تاخیر ورود هواپیما می شود چهار ساعت . یک ساعت هم برای آماده کردن هواپیما می شود پنج ساعت!.بهترین فرصت برای خواندن کتاب.کتاب "دیوارگذر" اثر نویسنده ناامیدفرانسوی "مارسل امه"برایم جذاب است.سه قصه از آن میان جالب ترند.اساسا بوی تلخ نوشته هایش گیرایی خاصی دارد. بخصوص فضای سوررئالیستی داستانها برکشش آنها می افزاید.دوست دارم خلاصه کوتاهی از سه داستان کتاب را به ذهن بسپارم:
دیوارگذر:
نویسنده تصویر مردی به نام "دوتیول"را به ترسیم در می آورد که با قدرتی خارق العاده می تواند از هر دیواری عبور کند.ابتدا داشتن این توانایی را نوعی بیماری در خود می پندارد.به دکتر مراجعه می کند.دکتر برایش قرص هائی را تجویز کرده تااین قدرت را در وی خنثی نماید.اما به ناگاه فکری به ذهنش خطور می کند.بدین ترتیب او همه دیوارها را به بازی می گیرد.دوتیول از مرز خانه ها،مغازه ها،بانکها به درون آنها رسوخ می کند. اودر مدت کوتاهی مهم ترین و پرآوازه ترین تبهکاری می شود که پلیس به دنبال اوست.اما زمانیکه دستگیر می شود دیوارهای زندان هم نمی تواند او را در خود حبس نمایند . مرتبا می گریزد و جرمی دیگر از او بجا می ماند.اما ناگهان در روزی که برای التیام سردرد به اشتباه قرص های خنثی نمودن قدرتش رامی خورد وقتی که از یک سوی دیواری عبور کرده، قرص اثر نموده و او نمی تواند از سوی دیگر دیوار بیرون بیاید. بدین ترتیب و پس از آن هیچکس اثری از دوتیول نمی یابد.
کارت:
داستانی سوررئال و تخیلی که نویسنده درآن برای آدمها و حیاتشان در هرماه جیره زندگی تعیین کرده است.هریک از آنها کوپنی برای حضورماهیانه در این دنیا دارند و وقتی تعداد روزهای حضورش تمام شد در هر جا و هر حالتی از جهان محو شده و در اول ماه بعد در همان مکان و بهمان شکل ظهور می کند.مزه شیرین زندگی در این دنیا آدمها را وامی دارد که کوپن هایشان را خرید و فروش نمایند.آنها که وسعت مالی بیشتری دارند کوپن آدمهای فقیر را می خرند و تعداد روزهائی که در یک ماه در دنیا باقی هستند، بیشتر خواهد بود.برخی ماه شان حتی از سی روز هم بیشتر می شود و هنوز کوپن دارند.حتی ثروتمندی بنام "مسیو واده" در این داستان می تواند تا 1967 روز هم ماه خود را طولانی تر نماید.اما آنجا که در عشق شکست می خورد رغبت برای زندگی به انتهای خویش می رسد.
در انتهای داستان نویسنده پیام خود را از زبان فیلسوفی چنین می گوید:"هر فرد میلیاردها سال زندگی می کند ولی ضمیر ما تصاویر مختصر و آشفته ای از این بی نهایت دارد که زندگی کوتاه ما مجموعه ایست از این تصاویر".
چکمه های هفت فرسخی:
نویسنده از ترکیب رویاهای کودکانه در خصوص جنگ فقر و غنا علیرغم روندی تلخ در طی داستان سرانجامی شیرین برای آنکه فقیر است ،می جوید.در اینجا طعم دل آزار فقر در خدمت عزت نفس فقیر به سخره در آمده و خوش شانسی پایان داستان نیز نشان می دهد که همیشه اوضاع برخلاف میل هم رقم نمی خورد.
شش نفر کودک دبستانی در رویای تصاحب یک جفت چکمه که در ویترین مغازه پیرمردی قرار دارند باندی را تشکیل می دهند.به تصور آنها کسی که صاحب چکمه باشد می تواند با آنها به پرواز درآمده و در آسمانها به سیر و سیاحت بپردازد.در یک شب تصمیم می گیرند به هرشکل شده آن را از مغازه بربایند.اما براثر ترس در گودالی افتاده و دست و پا شکسته راهی بیمارستان می شوند.روزهای زیادی در بیمارستان در کنار خانواده هائی که برای عیادت آنها می آیند سپری می شود و بتدریج سوژه به اطلاع خانوادها می رسد و هریک از آنها تصمیم می گیرد که چکمه ها را برای فرزندشان بخرد.اما قیمت سه هزار فرانک برای خرید یک جفت چکمه گران است و پنج خانواده که قصد خرید داشته اند از خرید آنها منصرف می شوند.تا سرانجام مادر "آنتوان"کودک فقیری که بجز مادری که کارش کارگری در خانه های مردم است،کسی را ندارد در حالی که از قیمت چکمه ها اطلاعی ندارد برای خرید به مغازه پیرمرد مراجعه کرده و فروشنده هم در حالت دیوانه وار آنها را به بهای بیست و پنج فرانک به وی می فروشد.
و بدین ترتیب و برحسب یک اتفاق سفر رویائی آنتوان با چکمه های هفت فرسخی اش به آسمانها آغاز می شود.
هفته گذشته "دکتر اکبر زرگانی نژاد" چهره مؤثر بازار سهام و اوراق بهادار ایران بر اثر ابتلا به سرطان دار فانی را وداع گفت. مرد اهوازی خوشنام که دیده گان مهربان او برای همه کارگزاران و متصدیان بورس کشور هیچگاه از یاد نمی رود. علیرغم توانایی تجربی و دانشی در خور نام نیک اش در تواضع کم نمی گذاشت. همیشه در "سلام" نمودن پیشگام بود حتی وقتی که به او تلفن می زدی قبلاً از اینکه کلامی بر زبان جاری سازی، سلامش مقدم بر هر گفتاری بود.
در بازاری که اطلاع داشتن از هر فراز و فرودی از شرکت های بورسی می تواند یکی را به خاک سیاه بنشاند و دیگری را به ثروتی عظیم برساند او بی هیچ تکلفی هر آنچه از راهنمایی بود به هر کس چه دوست و یا غیر آشنا می بخشید. بی هیچ توقعی!
وقتی سال گذشته بیماری اش حاد شد چند بار در گفتگوی تلفنی با او احوالش را جویا شدم، یأس در کلماتش راه نداشت. امید و تبسم و گاه قهقه های از ته دل ویژه گی برجسته او بود. هر گاه به جایی میرسدم که نیاز به تحلیل، راهنمایی و یا یادگیری نکته ای می توانست گره ای از پندارهای ذهنم ایجاد نماید، ارتباط با دکتر زرگانی نژاد به شفاف سازی آنچه در بازار می گذشت، کمک وافری می نمود. با تأثر فراوان این مرد خوزستانی مثل بسیاری از سرمایه های انسانی در زادگاه خودش ناشناخته است. مردی که در تهران و در تالار بورس آوازه اش با احترام به گوش می رسد اما به شهر و دیار خویش غریبانه می رفت و می آمد.
به یاد دارم سه سال پیش مرحوم تلاش بسیاری داشت تا همایشی برای آشنایی مردم این استان با بازار سهام و اوراق بهادار برگزار نماید. چند جلسه هم با مسئول وقت بورس استان و حتی معاونت مدیریت و برنامه ریزی استانداری برگزار نمود اما موانع آنچنان تراشیده شدند که نتوانست در زادگاهش یادگاری از خود بجای بگذارد. یادش گرامی.

ظرف یکسال گذشته چندین برنامه سخنرانی در حوزه مدیریت در برخی از تالارهای شهر اهواز برگزار شده که از بازخورد آن و یا نظارت و یا استانداردهایی که می بایستی در کنترل چنین همایشی وجود داشته باشد، چیزی انعکاس نیافته است. اینکه ما در حوزه مدیریت ضعف داریم جای تردیدی نیست. اغلب هم وقتی چند تراکت، بنر و یا بیلبورد را در سطح شهر یا تصاویر چهره هایی اطو کرده و خندان که زیر آنها به معرفی موفقیت های آنها پرداخته، می بینیم، تأثیری در مخاطب ایجاد می نماید که کنجکاوانه به ثبت نام بپردازد، اما سوال اینجاست که چه مرجعی بر دستاوردهای این همایش ها نظارت دارد؟ آیا نام هایی که مطرح می شود با مسئولیت ها و بیوگرافی هایی که برای آنها به تصویر در آمده، همخوانی دارند یا خیر؟ عملاً مرجعی رسمی برای پاسخ در این زمینه ملاحظه نمی شود، وگرنه در این که جامعه ما نیازمند تدوین و انتقال تجربیات مدیران موفق است کوچکترین تردیدی وجود ندارد. اما از آنجا که برخی از روحیات جامعه ما به سمت افراط و تفریط نظر دارد لذا از مجموعه اطلاعاتی که در پیرامون چنین همایش هایی شکل می گیرد، فقط می توان تعریف و تمجید و جنبه های صرفاً مثبت آنها را دریافت. بنابراین چنین رویکردی با دقت نظر و ظرافت های مدیریتی در تباینی آشکار است. از این جهت نمی توان باور نمود که بانیان چنین برنامه هایی هم صرفاً به انتقال مفاهیم مدرن مدیریت نظر دارند بلکه تجارت در حوزه هایی از این دست نیز فعلاً حاوی دستاوردهای مالی قابل اعتنایی است که ضرورت نظارت بر استانداردهای ارائه تجربیات این همایش ها را با ضرورت نظارت بیشتر هم راستا می سازد.
